تبلیغات
بوف کور
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ

لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز : جمعه 1 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

پنجشنبه 24 آذر 1384
خودکشی از ترس مرگ

سوسیالیزم چیست؟

با تشکر از دخالت رفقا و دوستان در این بحث؛ متاسفانه در ادامه بحث موضوع از پاسخ کنکرت دادن به اینکه آیا نظام سرمایه داری همچنان ظرفیت پیشرفت و امکان رشد و بهبود زندگی بشر را دارد و یا باید جای خود را با نظام سوسیالیستی عوض کند به سمت احزاب و گروهای « چپ» چرخش کرد.

بدیهی است که میتوان از درون همین بحث ها موارد خاص تر از جمله احزاب را بیرون کشید و بطور اخص به آنها پرداخت؛ اما وقتی پراتیک احزاب جای خود را به پراتیک انقلابی نیروی اجتماعی مورد نیاز تحول اجتماعی میدهد، طبیعی است که بحث مخدوش خواهد شد و عدم تسلط به شنا و عدم مقاومت 9 ثانیه ای روشنفکر چپ برای نگه داری خود بر روی آب تا رسیدن نجات، جای خود را به پاسخگویی عدم توانایی نظام موجود برای نجات چند میلیارد انسان در حال خفگی از گرسنگی میدهد.

دوست عزیز اردشیر به نارسایی های چپ اشاره میکند و منطقاً پاسخ های به آن طلب میشود که توسط سایر دوستان به آن پرداخته میشود. حال آنکه نه آن چپ چپ مارکسیست بود و نه نمایندگان جنبش انقلابی طبقه کارگر تا بتواند این جنبش را رهبری کند. لذا شکست این چپ کمترین ارتباطی با شکست یا ناکارا بودن مارکسیزم و نظام سوسیالیستی ندارد. خاصه وقتی آن چپ برای سوسیالیزم هم مبارزه نمی کرد بلکه واکنشات قشر های بینابینی به ستم مضاعف و دیکتاتوری بود که نمایندگان سیاسی خود را در آن دوره در آن چپ می جست. اشکال ورود به نقد چپ در گذشته فقط در بی ربطی آن با موضوع مورد بحث نیست بلکه اشکال اساسی تر آن اینهمانی کردن چپ با سوسیالیزم و مبارزات سوسیالیستی است که در نتیجه با شکست آن چپ و دوباره اینهمانی کردن شکست سوسیالیزم نتیجه گرفته شود.

 طبیعی است که این «خودنمایندگی» چپ به عنوان نماینده گرایش سوسیالیستی جامعه با شکست خود نفی سوسیالیزم را نتیجه میگیرد و از اینرو جالب اینجاست که مخالفین آلترناتیو سوسیالیستی عمدتاً از میان همان چپ برخاسته اند. به عبارت ساده تر، نیرو هایی از اقشار بینا بینی در گذشته خود را چپ مارکسیست و نمایندگان طبقه کارگر معرفی کردند و با ندانم کاری و بی ربطیشان به این طبقه به مبارزات انقلابی همان طبقه آسیب های جدی زدند و سپس به جای نقد انقلابی خود عمدتاً به نقد ضد انقلابی سوسیالیزم پرداختند!
طبقه کارگر یک بار به این نیروی چپ بدهکار میشود چون آنها برای نجات طبقه، مردی را از کوهستان میفرستند با یک قبضه تفنگ و بار دیگر با شکست این نیروی چپ، طبقه کارگر باید با صرفنظر کردن از آلترناتیو سوسیالیستی خود بدهی مضاعفی را به آنها پرداخت کند؟!

شک نیست که انسانهای شریف و ازجان گذشته ای در میان گرو های چپ موجود بود که با ایثار و از خود گذشتگی، « قهرمانی » و رشادت هایشان در فرهنگ و هنر مبارزه تاثیرات فراوانی از خود باقی گذاشتند و به سمبل مبارزه عیله ظلم تبدیل شدند. اما از آنجایی که قهرمانان مبارزه اجتماعی همیشه کارگران و مزد بگیرانی فقیری هستند که قادرند با تحمل مشکلاتی که هر کدام میتواند مقاومت فیلی را از بین ببرد، همچنان بر روی پای خود ایستاده، هرچند با کمری خم شده ناشی از دست دادن کار و بعضاً نظاره گری عزیزان خود برای امرار معاش که تن به تن فروشی میدهند و نیاز کودکانشان به حد اقل هایی برای زیستن و ناتوانایی آنها برای تامین این نیازها و ... همچنان زنده اند و تلاش برای زیستن دارند. موضوع اصلی پیدا کردن راه عبور از شرایط غیر انسانی زیستن این طبقه است و نه مطلقاً به دست آوردن « دستگاه قدرت» توسط این یا آن گروه به جای کسب قدرت سیاسی توسط طبقه اجتماعی برای از میان بردن ریشه های دستگاه اعمال قدرت.
با تشکر دوباره از توجه همه عزیزان و با امید به اینکه شبح گرامی در فرصت های دیگری به مواردی که میتواند از دل این بحث ها بیرون بیاید بپردازد تا با دخالت همه جانبه دوستان بتوانیم شرایط «بحث» منبعث از نیازهای انقلابی را جایگزین «گفتگو و گفتمان» کم ارتباط با این نیازها کرده باشیم.

واضح است که در این بحث ها، اندیشه های مخالف که هرکدام خواسته یا ناخواسته بیانگر منافع معینی در میان طبقات و اقشار جامعه است در تقابل با یکدیگر و گاهاً در تکمیل یکدیگر به نقد و چالش کشیده میشوند. طبیعی است که باید به هر فردی برای ابراز نظر و اندیشه اش احترام گذاشته شود و اما این احترام لزوماً احترام به نظر و یا اندیشه نخواهد بود. در نتیجه ضمن احترام به هر فردی از میان هم طبقه ای هایمان که در آن قرار داریم، شخصاً برای هر اندیشه ای نظیر اندیشه های فاشیستی، نژادپرستانه و سرکوبگرانه هیچگونه احترامی قائل نخواهم بود. این خود بخشی از مبارزه طبقاتی است که در بخش بحث و تبادل نظر متجلی میشود. رعایت ادب به طور کلی شرط حفظ و تداوم بحث ها خواهد بود، هر چند ادب به طور کلی همیشه و همه جا قابل اجرا و یا نیازی به ادا کردن آن نیست. مثلاً هو کردن کسی خلاف ادب شمرده میشود اما وقتی دانشجویان خاتمی را هو میکنند تازه شرط ادب نسبت به او را ادا کرده اند. چاره ای نیست، این امر ذاتی مبارزه فی مابین طبقات است. بحث های ما میتواند کمکی به پیدا کردن نیاز ها و جایگاهای طبقاتی مان باشد. صف بندی طبقاتی خود از پیش شرط های مبارزه و رشد و اعتلای مبارزه طبقاتی برای رهایی است.

پیامبران عصر زوال

در دوره زوال سرمایه که نتیجه پر شدن تمام ظرفیت های پیشرفتگی آن از یکسو و شدت گرفتن مبارزه طبقاتی و به این اعتبار صف بندیهای طبقاتی از سوی دیگر است، موعظه های آشتی جویانه، مرمت کننده و در یک کلام تلاش های کاتالیزور آشتی طبقاتی بین دو طبقه اصلی متخاصم به اوج خود میرسد.

واکنش به آلترناتیو سوسیالیستی و نادیده گرفتن آن درست در لحظه مشاهده آن بروز میکند. به دیگر سخن، درست زمانی که چنین آلترناتیوی مستقل از ذهن و ذهنیت این یا آن روشنفکر و بر بستر متن اصلی مبارزه طبقاتی خود را نشان میدهد، واکنشاتی از این دست که « شرایط برای اجرای سوسیالیزم هنوز زود است» خود را بیش از هر زمان دیگری نمایان میکند. چنین واکنشاتی خود اولاً انعکاس و نتیجه طبیعی زوال نظام سرمایه داری است تا شاید دوره آنرا طولانی تر کند و ثانیاً خود بیان روشن و رسا از مشاهده آلترناتیو سوسیالیستی است در غالب نفی آن.
ایده های سوسیال دمکراسی یکی از متداول ترین موعظه های آشتی طبقاتی است. سوسیال دمکراسی به واقعیت از پشت نگاه میکند وشجاعت نگاه از روبرو به آن را ندارد. این ایده واقعیت ستم طبقاتی را دیده اما آن را حقیقتی میداند انکار ناپذیر و تلاش خود را در تعدیل ستم معطوف میکند. به دنبال شرایطی میگردد که با آن بتواند هر دو طبقه متخاصم را با هم آشتی دهد و پای میز مذاکره بنشاند. این ایده با دفاع از منافع « فردی» به منافع طبقاتی بی توجه است و رفاهیات « فرد » را با حفظ طبقه آن در نظر میگیرد. در یک کلام از دو طبقه متخاصم کار و سرمایه میخواهد تا به یکدیگر احترام گذارده و در حفظ همدیگر کوشا باشند.

سوسیال دمکراسی به نظام سوسیالیستی به مثابه « نظام ارزشی» نگاه میکند و به دنبال بیرون کشیدن قوانین ارزشمند این نظام و اجرای آنها در چارچوب نظام سرمایه داری موجود می باشد. دستیابی « فرد فقیر» به امکانات بهتری برای زندگی را جایگزین نفی فقر توسط «طبقه» فقرا میکند. حال آنکه حتی چنین قوانین تنها در چارچوب مناسبات اجتماعی دیگری قابل اجرا و پایدار میباشد. آنها نمیخواهند باور کنند که سوسیالیزم یک فرماسیون اجتماعی کاملاً مستقل است که از دل نظام کهنه با نفی کلیت نظام و با حفظ دستآورد های طبیعی ناشی از تکامل اجتماعی بیرون میاید.
در نظام سرمایه داری تولید اجتماعی میشود، نظام سوسیالیستی آن را نفی نکرده بلکه پیدایش خود را نتیجه منطقی اجتماعی شدن تولید میداند و از اینرو در نظام سوسیالیستی اجتماعی شدن تولید به مراتب فراتر از این خواهد بود که در نظام کهنه تازه آغاز شده بود. تولید هر چه اجتماعی تر شده فقط در شرایط مالکیت اجتماعی شده تداوم و گستردگی پیدا میکند. نیاز نفی مالکیت انحصاری توسط مالکیت اجتماعی از همینجا ریشه میگیرد.

 بر خلاف شرایط زیست در نظام سرمایه داری و با رهبری سوسیال دمکراسی که مبتنی بر تقسیم عادلانه فقر در میان « شهروندان » است، نظام سوسیالیستی مبتنی بر تقسیم ثروت در میان انسانهای جامعه غیر طبقاتی میباشد. از اینرو با اجتماعی شدن تولید وبه تبع آن تولید انبوه نتیجه تولید به منظور سود را نخواهد گرفت. در این نظام کار مفید تولید به منظور رفع نیاز بشر است و نه مطلقاً سود. به قول مارکس در گذشته کار مفید را انسانی میکرد که حیوانی را کشته و میوه های جمع آوری می کرد تا خود و خانواده از آن استفاده کنند.
در نظام سرمایه داری تولید انبوه بی توجه به نیاز انسان به آنها صورت میگیرد زیرا هدف از تولید کسب سود است. تصور اشتباهی خواهد بود که از تولید انبوه نتیجه داشتن شانس انتخاب از میان کالاهای مختلف اما با یک ماهیت مشابه گرفته شود. در واقع این روند اصولاً امکان شانس انتخاب را هم از بین میبرد. شانس انتخاب برای یک فرد از میان کالاهای مختلف، بنا به موقعیت طبقاتی افراد از بین رفته و یا عمومی نمیباشد. انتخاب ارزان ترین کالای قابل تهیه استراتژی فقرا را تعیین میکند و از اینرو شانس انتخاب آنها از قبل از آنها ربوده شده. دسترسی به محصولات گران تر دیگر به آرزو تبدیل میشود. من از وجود اتومبیل های لوکس با تولید فراوان آن صحبت نمیکنم. از انواع خانه های مسکونی و ویلاهای تفریحی و ... صحبت نمیکنم. برای عده وسیعی از فقرا داشتن یک دست کت وشلوار و یک جفت کفش مناسب و لباس عروس و ... به آرزو تبدیل میشود و این در شرایطی نیست که تولید انبوه از تولید آن عاجز بوده و از اینرو کمیابی موجب عدم دسترسی به آنها باشد، درست برعکس، فروانی آنها موجب عدم دسترسی به آنها میشود.

پدران و مادران ما همیشه نگران بروز« قحطی» بودند. آنها بحران های ادواری نظام سرمایه داری را نمیشناختند و نمیتوانستد درک کنند قحطی به معنی کم یابی نیست بلکه بر عکس از تولید فراوان و بدون توجه به نیاز مصرف که به منظور کسب سود بوده حاصل میشود. تولید انبوه بی توجه به نیاز به مصرف در نظام مالکیت فردی از رقابت بین مالکین بر ابزار تولید ریشه میگیرد و در نتیحه از یک کالای مشابه با تغییر رنگ و لعاب آن به قدری تولید میشود که در نهایت در دست مالکین بدون خریدار باقی میماند. بازار اشباع شده قادر نیست ورود کالاهای مشابه رادر خود تحمل کند و از اینجا بحران سرمایه آغاز میشود. سرمایه دار در این شرایط نمیتواند کالای انبوه تولید شده را دوباره به پول تبدیل کند و این فراوانی موجب بر هم خوردن تعادل نرمال اقتصادی میشود. جنگی و خانه خرابی نیاز خواهد بود که بازار را خالی کند. انبوه تولیدات به جای استفاده انبوه نیازمندان به آتش کشیده میشود. ناظم حکمت شعر بسار جالبی در توصیف بحران معروف سرمایه داری در سال 1929 میگوید.
«چنان جای حیرت آوری است این جهان که ماهیانش قهوه میخورند و بچه هایش بی شیرند. خوک ها را با سیب زمینی میپرورانند و مردم را با حرف»
تولید انبوهی که در نتیجه استثمار کارگران و نابودی محیط زیست بوجود آمده تحت مدیریت مالکیت فردی، بجای ایجاد ثروت عمومی و رفاه عمومی دوباره با ریختن آنها به دریا ها و با به آتش کشیدن آنها به وسیله جنگها، محیط زیست انسان را به نابودی بیشتر میکشاند. میلیون ها تن نفت شناور بر روی آبها و سوزاندن جنگلها برای تبدیل آن به مناطق مسکونی و تجاری( مثلاً در فرانسه روزگاری 80 درصد این کشور جنگل بوده و اینک فقط 10 درصد از آن باقی مانده، جنگلهای آمریکای جنوبی که نقش حیاتی در سلامت طبیعت دارد و... از آن جمله اند)
در نظام سوسیالیستی تولید انبوه به منظور رفع نیاز طبیعی انسان صورت میگیرد و از تولید انبوه صرفه جویی در وقت تولید بیرون میآید و در نتیجه امکان آسایش بیشتر بشر برای زندگی و بهره برداری از تولیدات خود. انبوهی تولید در نظام سرمایه داری چیزی از ساعات کار تولید کنندگان نمی کاهد ولذا فرصت بهره برداری از آن هرچه بشیتر کاهش پیدا میکند. در نظام سوسیالیستی با رشد نیروهای مولده و امکان تولید انبوه، نیاز به کار طاقت فرسا و کاهش عمر از بین میرود و شانس بهره برداری از تولیدات مورد نیاز و لذت بردن از زندگی برای عموم فراهم میشود. انسان از خود بیگانه شده و خود به کالا تبدیل شده بوسیله تولید کالایی در نظام سرمایه داری به انسان طبیعی و بازگشت به طبیعت انسانی خود در نظام سوسیالیستی میرسد.
هرچه تولید انبوه تر میشود ساعات کار تولید کنندگان بیشتر کاهش پیدا میکند و از اینرو امکان فراغت و آسایش و به تبع خود تحقیق و تفریح و رشد دانش برای فرد فرد جامعه به طور یکسان تا جایی فراهم خواهد شد که به قول ایزایک دویچر در کتاب انسان سوسیالیستی، امکان تبدیل شدن از میان هر دو انسان یکی به مارکس و دیگری به گوته فراهم میشود. (
کتاب انسان سوسیالیستی
(.
در جامعه سوسیالیستی مبنا تقسیم ثروت است و از اینرو باید گفته شود جامعه سوسیالیستی در فراوانی و امکان آسان بهره برداری آز آن ساخته خواهد شد.

سوسیال دمکراسی با نادیده گرفتن تکلیف مالکیت فردی بر ابزار تولید، استثمار را امری اجتناب ناپذیر میداند و برای حفظ مالکیت فردی و جلو گیری از سقوط آن، رفاهیات تامین شده از کار مضاعف نیرو های کار با اخذ مالیات های کمر شکن از آنها و پوشش دادن این یا آن «فرد» فقیر راه نجات را موعظه میکند. سوسیال دمکرات ها مایل نیستند در مقابل این سوال که پس تکلیف قانون استثمار و به دنبال آن اسارت طبقاتی چه میشود پاسخی دهند. آنها با افتخار خواهند گفت دهها هزار بی خانمان از طریق وام هایی از صندوق خیرات صاحب مسکن شدند. بدون آنکه اشاره ای به این کنند که آنها تا پایان عمر خود باید بدهی پرداخت کنند و بدون آنکه به این اشاره شود که همزمان دهها هزار نفر به صف بی خانمانان پیوستند، با تامین " رفاه" برای « فرد» تکلیف کل طبقه و جامعه طبقاتی را حل میکنند! و از این طریق دیوانه خانه سرمایه داری را به گداخانه تبدیل میکنند. نظام گداخانه ای در دل نظام موجود را همان سوسیالیزم معرفی میکنند و دیکتاتوری سرمایه برای حفظ آن را همان دمکراسی. وقتی که در شیپور انقلاب دمیده میشود، نیروی انقلاب اجتماعی بساط شکسته بندی پیامبران مصلح را بر دوش آنها میگذارد و آنها را راهی غار ها میکند تا در آنجا نشسته هرچه میخواهند منشور و قوانین ده فرمان بنویسند.

خودکشی از ترس مرگ

اردشیر گرامی ( 69از کامنت قبلی) از شبح سوالاتی کرده و از آنجائیکه سایر دوستان هم به این سوالات واکنش داشتند من هم با اجازه میخواهم پاسخ هایی به آنها داشته باشم.
اردشیر ابتدا با کمک فانتزی، مواردی را ذکر میکند که به نظر من کمتر شباهت با فانتزی و بیشتر شباهت با یک برخورد رواشناسانه دارد. او به مواردی اشاره میکند که با استفاده از واژه فانتزی از همان ابتدا واقعیت آن را نفی میکند. در هر حال اردشیر با این مقدمه سوالاتی را طرح میکند که اهمیت بیشتری نسبت به مقدمه آن دارد.

1-      « چه جوری میخواهی قدرت و سرمایه را بگیری؟» :

کدام قدرت؟ قدرت سرمایه در بخش های مختلف پراکنده است. قدرت اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و... اگر منظور مجموعه این هاست که باید گفته شود؛ با انقلاب مداوم. اما اصولاً برای گرفتن قدرت سرمایه، از گرفتن قدرت سیاسی باید شروع کرد.از آنجا که قرار نیست قدرت سیاسی سرمایه را از حزب سیاسی آن گرفت بنابرین نیروی اجتماعی که این قدرت را کسب میکند حزبی حتی متعلق به آن نیرو نیست بلکه این خود نیروی اجتماعی است که اکثریت عظیم هر جامعه ای را تشکیل میدهد و قدرت سیاسی را از طریق انقلاب به دست میگیرد.
یک سلسله اعتصابات عمومی و دوام آن، مثلاً در ایران به مدت یک ماه، قادر است تمام سیستم حاکم سرمایه را فلج کند. ارتش سرمایه با هر درجه ای از دموکراتیک بودن جامعه سرمایه داری، خواه آمریکا یا اوکاوانگو باشد و یا ایران و کشور سوئد، بلافاصله وارد عمل شده و نفش تاریخاً سرکوب گری خود را ایفا میکند. ( به نظر من این عرصه برای محک زدن دمکراسی در یک کشور عرصه علمی و منطقی تری است نسبت به گزارش نیویورک تایمز از رنگ های الوان نقش خال خال شورت مامان دوز جرج بوش)
ارتش خود استثمار نمیکند بلکه وسیله حراست از استثمار است، از اینرو وقتی استثمار شونده ها دست از کار میکشند، ارتش نقش غیر دموکراتیک خود را بازی خواهد کرد. واکنش اعتصابیون به این سرکوب، مسلح شدن و پاسخی مشابه به آن است. هیچ ارتشی در جهان حتی با همه تجهیزاتش قادر نخواهد بود در مقابله با ارتش مردمی ( میلیشیا) مدت زیادی مقاومت کند. خاصه اگر این جنگ خیابانی باشد و خانه به خانه.

در انقلاب 1357 در ایران ارتش شاهنشاهی به عنوان پنجمین ارتش جهان قادر نبود نیروهای خود را به موقع از این شهر به آن شهر گسیل کند زیرا علاوه بر همه بخش های در حال اعتصاب، لوکومتیورانان هم در اعتصاب بودند. یکی از زیبا ترین و لذت بخش ترین صحنه هایی که گرسنگان و استثمار شوندگان در تاریخ زندگی خود می بینند، صحنه زبونی قدرت سرمایه است که سالها های و هوی خود را در بوق کرنا و رسانه اش میکرد اما در شرایط انقلابی دیده میشود که با اولین مقاومت، مزدوران بی انگیزه چگونه هرکدام به دنبال سوراخی برای پناه گرفتن میگردند. بیهوده نبود که مارکس می گفت انقلاب جشن توده است

 کسب قدرت سیاسی در جشن عمومی تودها کارگر و مزد بگیران فقیرحاصل میشود.


2- « چگونه میتوانی اقتصاد وابسته و غیر مدرن را سر پا نگهداری »:

قرار نیست اقتصاد وابسته را سرپا نگه داریم، بنا براین فکر به چگونگی آن هم منتفی خواهد بود. قرار است اقتصاد وابسته را از پا در بیاریم. برای پاسخ دقیق تر به این سوال، از همانهایی که انقلاب کردند باید بپرسیم، تعریف شما از اقتصاد مدرن چیست؟ آنها خواهند گفت اقتصادی که مبتنی بر استثمار فرد از فرد و بر اساس مالکیت فردی نباشد را مدرن میدانیم و آن را در مقابل اقتصاد ارتجایی سرمایه داری قرار میدهیم. ( اردشیر شما هم بگوید منظورتان از اقتصاد مدرن کدام اقتصاد است؟)

 دوست گرامی اردشیر، همینک که شما این متن را میخوانید بر روی صندلی نشسته و نگاهتان به مونیتور کامپیوتری است که بر روی میزی قرار گرفته و این مجموعه در اتاقی قرار دارد که این اتاق بخشی از یک ساختمان است و این ساختمان بخشی از یک شهر است و... ذره به ذره اجزای این مجموعه در حقیقت با دستان کسانی ساخته شده است که در فانتزی شما محاسبه نمیشنود و از اینرو با نگاهی حتی گذرا به اطراف خود خواهید دید این فانتزی کابوس و تراژدی همیشگی سرمایه است که مبادا روزی نیروی سازنده اینها بخواهد خود مدیریت اقتصاد را به عهده بگیرد.
چه کسی لایق تر و چه کسی وارد تر از تولید کنندگان هر آنچیزی که تولید میشود میتوان سراغ داشت که بتواند اقتصاد را « سر پا نگاه دارد» صاحبان سرمایه که خود گاهآ حتی کالای تولید شده را نگاه نمیکنند و دست چپ و راست خود را از هم تشخیص نمیدهند یا دانشمندانی که مزد میگیرند برای اکتشاف و اختراع و برایشان فرق نمیکند پرداخت کننده آن چه کسی باشد و کارگرانی که تولید میکنند و بریشان فرق میکند که خود برداشت کننده محصول کار خویشند؟


3- « با چه کسی میخواهی تجارت کنی و اگه دنیا با ایران سوسیالیستی تجارت نکنه چه میخواهی بکنی ؟؟» :


کدام دنیا؟ دنیای سرمایه داری یا دنیای سوسیالیستی. اگر " فانتزی " شما کمی همه جانبه تر بود، تنها ایران را از یک جهان خارج نمیکرد که در آن انقلاب ببیند و در همان نطفه آن را ایزوله کند( به این موضوع پاینتر بشتر میپردازم)

اگر فرض کنیم ایران کشوری است در کره خلع و همه ظلم سرمایه داری فقط در این کشور اعمال میشود و به این دلیل فقط این کشور است که دستور انقلاب را پیش روی خود میگذارد تا فانتزی شما درست از آب در آید. ( هرچند جنبه روانشناسانه آن اینجا بیشتر خود را نمایان میکند) در اینصورت تجارت با سایر جاها از اساس منتفی است. اما اگر بر اساس واقعیت، ایران را یک کشور در مجموعه جهان سرمایه داری ببینیم بلافاصله خواهیم گفت که ما تجارت را با همین جهان آغاز میکنیم.

ما میدانیم که سرمایه دار برای کسب سود ناچار است کالایش را بفروشد. خریداران چه شیطان باشند و چه فرشته، برای سرمایه با مکانیسم کسب سود تفاوتی ندارد. تصادفی نیست که گاهی جهان سرمایه داری کشوری را تحریم اقتصادی میکند و بعد معلوم میشود که کشور تحریم شده چه تجارت وسیعی با همان جهان داشته است. نمونه عراق یکی از همین موارد است.
آیا کسی باور میکند که دانش اتمی و ورود آن به ایران توسط آیت الله جوادی آملی از کتاب قصص القران بیرون آمده باشد!؟
با وجود عدم عضویت ایران در تجارت جهانی
WTO و تحریم های معمول، کدام کالا را میتوان سراغ گرفت که در ایران یافت نشود؟ سرمایه سود میخواهد و اهل تعارف نیست. به دنبال کسب سود با هر کسی وارد مذاکره میشود.

در اینجا بد نیست این سوال هم همزمان طرح شود که؛ چرا باید «دموکراسی سرمایه داری» با مردم کشوری که خود و با اراده خود سیستم زندگی دلخواهشان را انتخاب کرده اند اینگونه خصمانه برخورد کند. آنها را تحریم و بایکوت کند؟ همه ظرفیت این دموکراسی همینمقدار است!؟

در هر حال بدیهی است جهان سرمایه ترجیح میدهد که طرف معامله اش کشوری باشد از نوع خودش و از اینرو طبیعی است کشوری که انقلاب میکند در آغاز راه خود با مشکلاتی اینگونه روبرو خواهد بود. اما برای عبور از این مشکل، تسلیم طلبی و صرفنظر کردن از رهایی، مشکل قبلی یعنی اسارت را دوباره تثبیت میکند؛ لذا ایران بعد از انقلاب و محاصره شده اقتصادی اما آزاد و رها با ایران قبل از انقلاب با دریچه های فراخ برای تجارت اما تحت اسارت و زیر استثمار دو پدیده متفاوت است. در نتیجه برای حفظ رهایی، نیروی اجتماعی آزاد شده که به تبع همین آزادی خلاقیت ها و استعدادهای خود را شکوفا میکند، راه هایی برای تجارت برمیگزیند که بتواند خود را سر پا نگاه دارد.


4- « صنعت !!!!! ملی شده را چگونه میخواهی تکامل بدهی» :


رجوع شود به پاسخ شماره 2


5 – و بالاخره در مورد کوچ یک میلیارد انسان گرسنه به کشور سوسیالیستی باید بگویم که: اینجا فانتزی ناچار میشود عناصری از واقعیات را که در جای قبلی زیر پوشش فانتزی پنهان مانده بود را به عنوان تراژدی بروز دهد.

 
برای پاسخ به این سوآل خوب است ابتدا با طرح چند سوال آغاز کرد. اولین سوال این است که یک میلیارد انسان گرسنه از کدام جهان و با چه اقتصاد مدرنی مهاجرت میکنند؟ آیا کشور هایی که آنها در آن زندگی میکردند بر مبنای اقتصاد مدرن یا غیر مدرن و در هر حال سرمایه داری نبوده؟ یک میلیارد انسان گرسنه در جهان سرمایه داری ( آمار صحیحتر 4 ملیارد است) آیا خود به نتیجه انقلاب علیه سرمایه داری نرسیده بودند که به جای آن تصمیم به کوچ میگیرند؟ میدانیم که کوچ یک میلیارد حتی مورچه قادر است هر آنچه که بر سر راهش است صاف کند، سیستم سرمایه داری که جای خود دارد ( قابل توجه دوستانی که میخواهند عظمت عدد یک میلیارد را بهتر حس کنند. با اطمینان نسبی میگویم دوستانی که در حال مطالعه هستند هنوز ثانیه های عمرشان به یک میلیارد نرسیده)

یقیناً کسانی که در ایران انقلاب کرده اند از روی شکم سیری نبوده. آنها نیز بخش بسیار بسیار کوچکی از جمعیت انبوه گرسنگان جهان را تشکیل میدادند و از فشار گرسنگی وارد فاز انقلابی زندگی خود شده اند. شکی نیست که این گرسنگی عامل انقلاب سایر گرسنگان نیز خواهد شد و نیاز به کوچ میلیاردی آنها از قبل منتفی خواهد شد. دقیقاً به همین دلیل انقلاب ایران تنها نخواهند ماند و با اتکا به چنین نیروی عظیمی است که انقلاب در هر گوشه جهان توسط همین گرسنگان حمایت خواهد شد. این قانون انترناسیونالیستی نه تنها میتواند سپر دفاعی هر انقلابی در جهان باشد بلکه فراهم کننده امکانات تجارت نیز خواهد بود.


با تشکر از توجه شما.

 

ضمن تشکر از دخالت دوست گرامی اردشیر در مورد بحث هایی که ارائه داده است، ملاحظاتی دارم که به آن میپردازم.


اردشیر 3 سوال مشخص طرح کرده است به عبارت زیر:


« کدام آلترناتیو برای شما مطلوبتر و اصولیتر و یا عملی تر است.: ۱ تبدیل یک کشور نیمه فئودالی به یک کشور سوسیالیستی ۲. تبدیل یک کشور بورژوازی کمپرادور به یک کشور سوسیالیستی ۳. تبدیل یک کشور مدرن بورژوازی به نظام سوسیالیستی.»


در پاسخ به اردشیر گرامی باید بگویم؛ در اینجا فقط یک آلترناتیو برای سه مدل پیشنهادی طرح شده است. آلترناتیو سوسیالیستی در مقابل نمونه هایی که به ترتیب به آنها اشاره شده.
معمولاً وقتی بحث از آلترناتیو سوسیالیستی پیش کشیده میشود، بلافاصله از سوی بخشی از مخالفین این آلترناتیو در ایران، ساختار اقتصادی ایران مطرح میشود که عمدتاً به حول دو محور « نیمه فئودالی- نیمه سرمایه داری» و « بورژوازی کمپرادور ( سرمایه داری وابسته) » میچرخد. در این رابطه باید گفته شود که اصولاً تحلیل از یک پدیده بر اساس دو نیمه کردن آن و در واقع آن را به دو پدیده جداگانه تقسیم کردن از نظر علم فلسفه کار اشتباهی است. مثلاً در مورد « کشور نیمه فئودالی».


من با این بحث کاملاً موافقم که شیوه تولیدی فئودالیته هم در فرماسیون اجتماعی سرمایه داری در ایران مشاهده میشود. همانطور که در بحث های رفیق کارگر سوسیالیست هم به آن اشاره شد. مثلاً تولید فرش دست بافت و ماشینی. بافتن فرش با دست اگر در جوامع سرمایه داری متکامل دیده شود فقط به جهت تولید یک اثر هنری است اما در ایران وسیله امرار معاشی است که از دوران حاکمیت فئودالیزم همچنان باقی مانده است. هرچند رشد تولید فرش ماشینی تولید دستبافت آن را هر روز بیشتر به حاشیه میراند با اینحال وجود چنین نوعی از تولیدات گواه بر حضور شیوه تولیدی فئودالی در جامعه است. اما نکته مهم اینجاست که چنین شیوه تولیدی گرایش مسلط بر اقتصاد جامعه نیست و نهایتاً تحت شعاع شیوه تولیدی سرمایه داری قرار میگیرد. حداقل وجه توزیع سرمایه دارانه بر تولیداتی نظیر فرش دستبافت و هدف «انباشت سرمایه» از آن که هدف اصلی سیستم غالب یعنی سرمایه داری است، برخلاف فرماسیون اجتماعی فئودالیزم با هدف « انباشت کالا»، به شیوه تولیدی فئودالی امکان پیشروی نمیدهد. اتفاقاً این سیستم سرمایه داری است که میباید پاسخگوی این تناقض باشد و نه آلترناتیو سوسیالیستی که تناقض آنها را با نفی هر دو پاسخ میدهد. بعبارت دیگر نمیتوان از نیروی اجتماعی سوسیالیزم؛ یعنی کارگران خواست که به یاری سرمایه داری شتافته تا بر علیه آثار باقی مانده از دوره فئودالیزم قیام کنند و نتیجه و پیروزی خود را در اختیار سرمایه داری قرار دهند تا با « مدرن کردن اقتصاد» تولید آفتابه لگن را ماشینیزه کند. نمیتوان زیرا که حتی نیروی کاری که در نوع تولید به شیوه فئودالی مشغول به کار است به شیوه سرمایه دارانه در حال استثمار است. یعنی کارگری که تحت چارچوب شیوه تولیدی فئودالی مشغول به کار است در همین چارچوب از طریق کار مزدی و با هدف صاحب سرمایه، هرچند در این شوه تولیدی سرمایه انباشت میکند در حال استثمار است.

 مسئله اصلی در این رابطه رشد ناموزون سرمایه داری در کشورهای پیرامونی نظیر ایران است. اتفاقاً این خود از تناقضات سرمایه داری است که محصول رقابت در سرمایه و تسلط سرمایه انحصاری بر کل اقتصاد جهانی است. ( بحث مفصل تری در این رابطه در نقد رفیق م. رازی به نظریات مرتضی محیط را میتوان در اینجا پی گیری کرد.
اما دامنه این تناقض تا حد طرح سوال دوستمان اردشیر امتداد پیدا میکند آنگاه که وی از تبدیل یک کشور بورژوازی کمپرادور صحبت به میان میکشد.
قبل از هرچیز لازم است توضیح داده شود که طرح موضوع بورژوازی کمپرادور( سرمایه داری وابسته) توسط همان « چپ» مطرح میشود که جداگانه مورد نقد اردشیر قرار میگیرند. این «چپ» با کمترین رابطه خود با متدولوژی مارکسیستی، « بورژوازی کمپرادور» را به این منظور عمده می کرد که از آن بتواند به جای مبارزه با سرمایه داری مبارزه با امپریالیزم را بیرون بکشد و در این راستا حتی با سرمایه داری به قول خودش ملی و کلاً سرمایه داری در کشمکش با امپریالیزم متحد می شد تا آنجا که تکامل منطقی اش ایجاب می کرد برای دفاع از آن و به قول خودش مقابله با امپریالیزم شعار « پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» را سر بدهد.

طرح موضوع بورژوازی کمپرادور عمدتاً ازطرف جریانات چپی که مبارزات چریکی را به جای مبارزه روتین انقلابی کارگران در کف کارخانه ها علیه سرمایه داری صورت می گرفت عمده می شد و این همان چپی است که ازطرف دوستمان اردشیر مورد نقد قرار میگیرد که برای نقد به آنها به تئوری همانها متوسل میشود.

بورژوازی به معنی صحیح آن به صاحبان سرمایه که با اتکا به سرمایه اشان استثمار را سازمان میدهند اطلاق میشود و از این رو یا نمیتوان آن را به وابسته یا غیر وابسته تقسیم کرد و یا اگر بتوان باید جای این وابستگی را مرتب تغییر داد. به عبارت دیگر اگر منظور از کمپرادور وابستگی سرمایه پیرامونی به سرمایه انحصاری یا امپریالیستی است باید گفت به همین میزان سرمایه انحصاری نیز وابسته به سرمایه غیر انحصاری میباسد. به این اعتبار باید گفته شود که سرمایه از طریق وابستگی اندام وارش به سایر اجزای بدنه خود وابستگی متقابل به همه بدنه خود دارد. در ابعاد سیاسی میتوان این را گفت که سرمایه انحصاری برای ادامه حیاتش همانمقدار نیازمند نوع سرمایه دارانی است که نمایندگی سیاسی آنها را کسانی مثل بن لادن، صدام حسین، رهبران جمهوری اسلامی و... به عهده دارند که آنها نیازمند سرمایه انحصاری برای ادامه بقای خویشند. چه کسی نمیداند قائله یازده سپتامبر بیش از آنکه به اقتصاد امپریالیستی آسیب زند به آن در جهت میلیتاریزه کردن اقتصاد و از این طریق پیدا کردن راه برون رفت از بحران سرمایه جهانی کمک شایان کرد.

حمله آمریکا به عراق و افغانستان برای « مدرن کردن» اقتصاد این کشورها در حد مدرنیت اقتصاد آمریکا نیست وکشمکش آنها با آمریکا برای رسیدن به حد اقتصاد مدرنی در حد آمریکا نیست. از اینرو نه آمریکا حاضر است جانشینان آنان را از میان کسانی انتخاب کند که میخواهند « اقتصاد مردن» را جایگزین کنند و نه جایگزینان آنان اصولاً دارای چنین استعداد و توانی هستند. کشمکش بر سر بردن سهم بیشتر طرفین از سود ناشی از استثمار است و از این زاویه هر دو به یک نسبت در تقابل با طبقه کارگر با چهره سرمایه دارانه حاضر میشوند.
لیبرالیزه کردن اقتصاد در این دسته از کشورها، تا درجه ای و آنهم در سیاست و تنها بر اساس نیاز سرمایه انحصاری برای استفاده از نیروی کار ارزان این کشورها، بازار فروش و منابع طبیعی آنها است و نه مطلقاً پیشرفت اقتصاد در حد « مدرن» اقتصاد سرمایه انحصاری. چنین چیزی اگر امکان میداشت اولین و بزرگترین مخالف این لیبرالیزم همان لیبرالیستهای کشور های متروپول میبودند زیرا آنها مایل نسیتند برای بازار بی رقیب خود با دست خود رقیب بسازند.

در نتیجه جناح با هوش تر سرمایه داری در کشور های پیرامونی نظیر ایران به نمایندگی سیاسی خاتمی و اصلاح طلبان، از لیبرالیزه کردن اقتصاد هدفی ندارند مگر خفظ بقای کل سرمایه در ایران. هم آنها و هم سرمایه انحصاری خوب میدانند که آلترناتیو انقلاب سوسیالیستی در این کشورها در همین حد از پیشرفتگی اقتصادی بالقوه مطرح است و تمام توان اصلاحی آنها چیزی به جز پیشگیری از به فعل درآمدن آن نیست.

«کشور مدرن بورژوازی» امری است کاملاً نسبی. مدرن نسبت به چه چیز. این سوالی است که همیشه در مقابل طرفداران، « ابتدا رشد تکنولوژی و بعد انقلاب » وجود دارد. طرفداران این طرز فکر کدام مرز منطقی برای رشد تکنولوژی،مدرن کردن اقتصاد، پیشرفت اقتصادی و... میتوانند ترسیم کنند که رسیدن به آن شرایط انقلاب و امکان تحول اجتماعی را فراهم کند. اگر مرز و الگوی مدرنیت اقتصادی و پیشرفتگی تکنولوژی آنچیزی است که نقداً در کشور های متروپل وجود دارد، چه تضمینی وجود دارد که بعد از رسیدن کشور های نظیر ایران به این سطح از پیشرفتگی، کشور های مذکور همچنان در سطح قبلی خود باقی بمانند!؟ چنانچه که پیشرفت با همین نسبت در کشورهای متروپل هم ادامه پیدا کند، آنچه که اینک هدف پیشرفتگی اقتصاد و مدرن کردن آن است، به هنگام رسیدن به حد کنونی در کشور های متروپل به اقتصاد قدیمی و کهنه با تکنولوژی عقب افتاده تبدیل میشود!

نوشته شده توسط پژمان ساعت 06:12 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 23 آذر 1384
دین ازدید« لنین »

مذهب تریاک خلق است. این سخن حکیمانه ی مارکس، ستون فقرات کل جهان بینی مارکسیزم را در مورد مساله دین تشکیل می دهد. مارکسیزم، تمام ادیان و کلیساها و تمام تشکیلات مذهبی را همواره به عنوان ارگانهای ارتجاع بورژوازی – که می خواهند از استثمار دفاع کرده و طبقه کارگر را تحقیر و منحرف نمایند – تلقی می کند.

فقط مبارزه طبقاتی تودههای کارگر – که وسیع ترین اقشار پرولتاریا به طور همه جانبه ای به پراتیک انقلابی و آگاهانه اجتماعی می کشاند .,قادر خواهد بود که تودههای تحت ستم را واقعا از یوغ مذهب نجات بدهد.

انگلس ایده بظاهر انقلابی دروینگ – مبنی بر ممنوع کردن مذهب در جامعه سو سیالیستی را – قاطعانه محکوم می کند. از نظر انگلس چنین اعلان جنگی به مذهب به معنی " از بیسمارک هم بیسما رک تر بودن است ".

انگلس از حزب کارگر می خواهد که این حزب با یستی درک کند که با شکیبا ئی به تشکل و روشنگری پرولتاریا بپردازند و معتقد است که این امر منجر به از بین رفتن دین خواهد شد.

سوسیا ل دمکراسی، مذهب را در مقابل دولت بعنوان یک امر خصوصی تلقی می کرد. اما به هیچ وجه در مقابل خود و به هیچ وجه در مقابل مارکسیزم و به هیچ وجه در مقابل حزب کارگر (مذهب را یک امر خصوصی تلقی نمی کرد).

مبارزه علیه مذهب را نباید به تبلیغات انتزاعی – ایده ئولوژیک محدود نمود و منحصر ساخت بلکه باید با به پراتیک مشخص جنبش طبقا تی ایکه هدف آن از بین بردن ریشه های مذهب می باشد، ربط داد.

امروز عمیق ترین ریشه های مذهب در ستم اجتماعی بر تودههای زحمتکش و ناتوانی آنها دربرابر نیروهای لجام گسیخته سرمایه نهفته است که هر روز و هر ساعت مصا ئبی هزاران بدترو دردناکتر و مشقاتی بمراتب غیر انسانی تر از هر حادثه غیر عادی دیگر از قبیل جنگ و زلزله و غیره بر انسانهای زحمتکش عادی روا می دارند.

" خدایان در اثر ترس بوجود آمده اند"، ترس از قدرت عنان گسیخته سرمایه. عنان گسیخته، زیرا عمل آن نمی تواند بوسیله تودهها ی خلق پیش بینی شود و پرولتاریا و مالک کوچک را در هر قدم زندگیش، به ورشکستگی ناگهانی و غیره منتظره و تصادفی و تکدی و دریوزگی و فحشا و مرگ در اثر گرسنگی، تهدید می نماید و واقعا نیز چنین می کند.

تا وقتیکه تود ههای له شده بوسیله کار اجباری سرمایه داری، وابسته به قدرتهای لجام گسیخته و ویرانگر سرمایه داری باشند، تا زمانی که این تودهها خودشان فرا نگرفته باشند که متحد و متشکل و طبق برنامه، این ریشه یعنی سلطه سرمایه را آگاهانه در تمام اشکال آن، از بین ببرند، تا آن زمان هیچ گونه جزوه آموزنده ای نمی تواند این تودهها را از دست مذهب خلاص کند.

تبلیغ آتئیستی سوسیا ل دمکراسی، بایستی تابع وظیفه اصلی آن باشد: یعنی بسط مبارزه طبقاتی تودههای استثمار شده علیه استثمارگران.

تبلیغ تئوریک آتئیسم یعنی از بین بردن اعتقادات مذهبی اقشار مشخص از پرولتاریار، از موفقیت مسیر و شرایط مبارزه طبقاتی این اقشار، به معنی طرز تفکر غیر دیالکتیکی است، به معنی تبدیل یک مرز نسبی و متغیر، به یک مرز مطلق است، به معنی از هم گسستن قهر آمیز چیزی است که در یک وافعیت زنده، به طور جدائی ناپذیری به هم مربوط می باشند. مثا لی می آوریم : فرض می کنیم که پرولتاریای یک منطقه مشخص و یک رشته صنعتی مشخص تجزیه می شوند به یک قشر مترقی از سوسیا ل دمکراتهای نسبتا آگاه که بدیهتا آتیست می باشند – و یک قشر از کارگران عقب افتاده که هنوز با روستا و روستائیان مربوط می باشند، به خدا اعتقاد دارند، به کلیسا می روند و حتی تحت تاثیر مستقیم روحانیون ده قرار دارند و فرضا یک اتحادیه کارگری مسیحی تاسیس می کنند. و با زهم فرض می کنیم که مبارزه اقتصادی، در این منطقه به یک اعتصاب انجامیده است. در چنین حالتی، فرد مارکسیست موظف است که موفقیت

جنبش اعتصابی را مهم تر از هر چیز بداند، با قاطعیت علیه انشعاب کارگران در این مبارزه فعالیت نماید و قاطعانه بر ضد این انشعاب مبارزه کند. در چنین شرایطی تبلیغ آتئیستی می تواند کاملا زائد و حتی زیانبخش باشد، نه از نقطه نظر ملاحظات کوته بینانه در رابطه با ایجاد رعب در اقشار عقب افتاده، در رابطه با باختن انتخابات و غیره، بلکه از نقطه نظر پیشرفت واقعی مبارزه طبقاتی که در مناسبات جامعه مدرن سرمایه داری صد بار، بهتر از تبلیغات صرفا آتئیستی، فرد معتقد به مسیحت را به سوی سوسیا ل دمکراسی جلب خواهد کرد. یک مبلغ آتئیست، در این گونه مواقع و در چنین شرایطی فقط راه کشیش ها و روحانیونی را هموار می کند که بهترین ارزویشان این است که کارگران به جای آنکه بر سر شرکت در اعتصاب با هم کنار بییند، بر سر مسئله اعتقاد به خدا از هم جدا شوند. یک فرد آنارشیست که جنگ بر ضد خدا را بهر قیمت موعظه می کند، در واقع به کشیش ها و بورژوازی کمک کرده است ( همان طور که آنارشیست ها در حقیقت همواره به بورژوازی کمک می کنند).

یک مارکسیست باید ماتریالیست یعنی دشمن مذهب باشد لیکن مارکسیست باید ماتریالیست یعنی دشمن مذهب باشد اما یک ماتریالیست دیا لکتیک، مبارزه علیه مذهب را انتزاعی و بر اساس یک تبیلغ آبستره و صرفا تئوریکی که همواره یکسان باشد انجام نمی دهد بلکه آنرا بطور مشخص بر پایه مبارزه طبقاتی – و همانگونه که در عالم واقعیت صورت می گیرد و توده ها را بیشتر و بهتر تعلیم می دهند – به انجام می رساند. یک مارکسیست باید بتواند تمام یک موقعیت مشخص را در نظر بگیرد و همواره مرز آنارشیسم و اپورتونیزم را بشناسد ( این مرز، نسبی، متحرک و تغییر پذیر است).

قسمتها ی ا ز مقا له ی لنین منتشر شده در پرولتاریای – شماره 45 – 13 مه 1909.

برگزیده از سایت http://www.javaan.net

نوشته شده توسط پژمان ساعت 05:12 ق.ظ موضوع مطلب :‌ عمومی ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari